تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی است

و خدایی که در این نزدیکی است


ارسال شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 10:59 بعد از ظهر

امشب آخرین شبیه که اینجام. قرار بود امروز صبح بریم خونه که من مثلا کارت ورود به جلسه بگیرم که خیر سرم باز می خواستم کنکور بدم!!! تو این چند وقته که هیچی نخونده بودم. یا دانشگاه بودم یا... قرار بود یه ماه آخرو بخونم که تقریبا به محض این که امتحانای دانشگاهم تموم شد اومدم این جا و یعنی یه ماه آخرم هیچی به هیچی!!! من به اینا هم گفتم فقط کنکور می دم که دینمو به پولی که واسه دفترچه دادم ادا کرده باشم. که این آزمون هیچ تغییری تو روند زندگی من نداره!!!

امروز نشستم معدلمو حساب کردم دیدم خاک بر سرم کنن که به خاطر سه تا درس عمومی مزخرف گند زدم به معدلم. اگه اینا رو هم خوب داده بودم الان معدلم جای ۱۷.۵ شده بود ۱۸

فردا آبجی زهرا رو هم با خودمون می بریم اصفهان. دلم خیلی واسه دوستام تنگ شده. واسه الهام، مریم، فروغ، میترا، نیره... دیروز که زنگ زدم به الهام یهو بهم گفت چته؟؟؟ شاخ درآوردم!!! چقدر آدما به دنیام نزدیک شدن. از این بابت خوشحالم. از این که باز باورم شد که تنها نیستم و خدا تنهام نذاشته و نمی ذاره. از الان دارم می ذوقم واسه اون روزی که قراره با میترا و فروغ بریم سی وسه پل.

نشستم بعد از مدت ها گوشیمو روشن کردم و یه نگاهی به همه چیش انداختم. آخرین smsهایی که تو inboxش بود بر می گشت به اون شبی که خودم تا ساعت سه نصفه شب واسه خودم sms می زدم. شب خوبی نبود. اما در تمام مدتی که حرفامو زدم و سنگامو با خودم واکندم احساس خوبی داشتم. تمام حرفای اون شبو نگه داشتم. تمام خاطرات اون مدت رو سوزوندم!

نمی دونی چه شعله ای کشید وقتی برگه ی وسط قلبمو از لای دفتر آرزوهام کندم و کبریت کشیدم زیرش! خاکستر شد و من شیر ظرف شویی رو باز کردم و رفت که رفت! یه جورایی دندون عاریه بود. از ته کندمش.

یک عالمه حرف تو دلم موند که موند. اونقدر دلم می خواست همه اشو می گفتم که حد نداره. حرفام تو دلم سنگینی می کنه. نمی دونم ارزششو داشته یا نه. نه! نداشته. با خودم روراست باشم. اشتباه کردم. اما از حق که نگذریم اشتباه خوبی بود. لااقل از اشتباهات بزرگ تری جلوگیری کرد. یه چیزایی رو باید می فهمیدم. یه چیزایی رو باید تجربه می کردم. یه کم یه جاهای کار می لنگید، اما حالا دیگه بلدم باید چی کار کنم. سر خم نمی کنم که بپاشم از هم.

امشب باز خوابم نمیاد. فکر این مدت آزارم می ده. اسمشو فقط می تونم بذارم عذاب وجدااااااااااااااااااااااان!


نویسنده : [ زی زی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 1:57 بعد از ظهر

الان سرشارم از یه حس دوگانگی شدید! از یه طرف دلم شدیدا برای اصفهان و آدماش تنگ شده و از یه طرف اصلا دلم نمی خواد برگردم! حتی بی تابی بی حد دلم واسه دیدن مامان و بابا و حانیه و مخصوصا داداش مهدی باعث نمی شه که دلم بخواد برگردم!!! هرچند اساسا و تماما اصفهانو به تهران ترجیح می دم اما یه جورایی حال و هوای خونه ی آبجی زهرا منو جذب می کنه. به خاطر آدمای این خونه است که دوست دارم بمونم که یادت میارن تنها نیستی و نمی تونی اشتباه دیگه ای بکنی! دلم برای خونه ی خودمون، شهر خودمون (njf) یا... تنگ نشده؛ دلم واقعا برای اصفهان و خیابوناش تنگ شده. واسه 33پل، خواجو و اون همه حس شیرین که کنار زاینده رود بهم رو می کنه! دلم لک زده واسه یه نسیم داغ که صورتمو بسوزونه و دلمو گرم کنه!

من و مریم از اولشم اومده بودیم که کمک آبجی زهرا بدیم، اما فکر نمی کنم حضور چندان موثری داشتیم! لااقل در پیشبرد کارای پایان نامه اش که ما فقط سنگ جلو پای لنگش بودیم. سه چهار بار ایلیا رو از مهد آوردن و دو بار جارو کردن و ظرف شستن بدون ماشین ظرف شویی(قابل توجه فقط آبجی زهرا!!!) و چهار تا خورده کاری دیگه فکر نمی کنم دردی از کسی دوا کنه! آهان! پوشک عوض کردنم بهش اضافه کنید که گاهی اوقات واقعا از هوش می بردم و سبز سبز می شدم!!!

میترا گفت زیاد می نویسم؛ یه خط در میون می خونه! میترای بد! یه روز نیاد بگی به حرفام یه خط در میونم گوش نمی دی! این سری که من اومدم فقط نوبت منه. حرف نباشه! می دونی که وقتی شروع می کنم تموم کردنش با خداست

احتمالا 4شنبه صبح دیگه ضعف رحمت کنیم و بریم خونه خودمون. حرفی نداشتم. میترا فکر نکنی کم نوشتم که تو کامل بخونی! می دونی که من حرف هیشکی تو کتم نمی ره! حرف حرف خودمه!

-- قابل توجه آقا سهند! مهم اینه که اونایی که باید میان. مهم مُهمّان (یعنی: مهم ها هستند)! همون 5 نفری رو که دوست دارم بیان، می شه 5تا کامنت که کلی واسه من بالاروی آمار وبمه


نویسنده : [ زی زی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 10:21 قبل از ظهر

از اين كه به دنيا اومدم و دارم بزرگ مي شم خوشحالم! خدا از اين كه دارم به چشم مي بينم كه مي تونم قدم به قدم جلو برم بي اين كه زمين بخورم و از اين كه مي تونم لذت هر قدم رو تجربه كنم خوشحالم! خدايا! خوشحالم كه تو هر مرحله اي از زندگيم كه پا مي ذارم مي تونم از پس خودم بربيام و زندگيمو پيش ببرم. كه من بلدم موانع رو دور بريزم و چيزي نيست كه بتونه سد راهم بشه. خدا من قبول دارم عوض شدم! يا يه جورايي به قول خودت عوضي شدم. خدا من قبول دارم كه خيلي جاها ديگه خودم نبودم. انكار نمي كنم كه تغييراتم هميشه هم در جهت مثبت نبوده، اما اعتراف مي كنم به جاهاي خوبي رسوندم! حالا راز هر رابطه رو بلدم كشف كنم كه از تموم شدنش دلم نگيره! كه بدونم اون تاثيري رو كه بايد گذاشته پس لابد ديگه نيازي به ادامه اش نبوده.

حالا مي دونم كه بعضي آدم ها اصلا ميان كه برن! بعضي ها ميان كه با رفتنشون بهت درساي تازه بدن. كه شايد اگه مي موندن اين تاثيرات واقعا مثبت رو نمي ذاشتن. پس حالا ديگه مي دونم كه اگه كسي از زندگي ام رفت نذارم از ذهنمم دور شه كه همين بودن و نموندنشونه كه راه جديدي واسه ادامه ي زندگي برات باز مي كنه!

اين ارتباط آخري كه يه جورايي اولي هم بود، واسم يك عالم حرفاي تازه داشت. حالاست كه مي دونم براي يه زندگي راحت و بي دردسر كساني رو كه كنارم نموندن (اين تو پرانتز بمونه كه يه وقت غرورمو نشكونه...) فراموش كنم و از ياد ببرم. فقط كافيه لحظه لحظه خاطراتمو به ذهن بسپرم تا يادم نبره كه اينا همه اش درسه! يك دنيا حرف اضافه است كه بهش احتياج داشتم.

خوشحالم كه در راستاي احساس نيازم كاري نكردم كه شرمنده ي كسي باشم. كه با افتخار بگم همچين آدمي تو زندگيم اومد و به من چيزهايي ياد داد كه تا اون موقع هيچ كس نتونسته بود.

به آخر اين خط از زندگي ام كه رسيدم و ديدم مي تونم اگه بخوام، ديدم باز مي تونم كه بخوام تا اين 6 سالي رو كه اعتراف مي كنم خيلي به خودم سخت گرفتم رو هم باهاش كنار بيام و بذارم نه مثه خاطرات تلخي كه لرزه به دل و چهار ستون بدنم مي اندازه كه مثه تجربه اي هر چند تلخ برام بمونه و محطاطم كنه نه ترسو! كه تو بقيه ي زندگيمم بمونم!

يه چيز خيلي بزرگي كه يادم داد و من تا آخر عمر ازش ممنونم اين بود كه من ياد گرفتم با هر ترسي روبرو بشم جاي اين كه ازش فرار كنم!

من حالا با تمام لحظات عمرم روبرو مي شم. حتي از بلندي كمتر مي ترسم و راحت از كنار گربه ها رد مي شم. يه جورايي سر دنده لج افتادم. خواستم ثابت كنم اگه بخوام از هيچي نمي ترسم! من ازش ممنونم كه اومد و باز ممنونم اگه رفت و نتونست كه بازم بمونه!

كامپيوتر آبجي زهرا كيبورد نداشت. لپ تاپ هم از شانسمون خراب شد. حالا هم كه خونه ي آبجي فاطمه ام صفحه كليدشون حرف "ن" و "K" رو نداره و تصور كنيد من به چه بد بختي بايد واسه اين دوتا حرف از موس استفاده كنم!!! يعني هر جا رفتم كامنت گذاشتم و خيلي افتضاح بوده بدونيد مقصر من نبودم. حتي واسه تغيير زبانم اذيت مي كنه و من مجبورم براي اولين بار تو عمرم به ساز ديگري برقصم! كه اگه فارسي بود فارسي تايپ كنم و اگه انگليسي... خدا رو شكر الان تو مود فارسي بود!!!


نویسنده : [ زی زی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 7:3 بعد از ظهر

دیشب نوشت:

دستنوشته های ذهمنمو مدام مرور می کنم. من قول داده بودم. آره دارم قول خودمو می خونم که قسم خورده بودم دیگه هرگز روزی نیاد که از وسط دفتر قلبم برگه ای بکنم و نقش و نگاری بزنمش و بدم دست کسی که... کسی که شاید نمی دونه این قلب نوشته ی یه دل کوچیک و معصومه که... که باز خر شده و باز... یادمه آخرین باری که داشتم خودمو از لابه لای نوشته های کودکانه ی دبیرستانم می خوندم، یه برگه از لای دفتر ذهنم افتاد که ردپای یه آشنای دور نزدیک هم توش بود. الانم باز همون برگه هه از لای دفتر ذهنم افتاده پایین و همون جمله هه مثل دفعه ی قبل آزارم داد: "خوش به حال اونی که قراره تو مال اون باشی، اگه دوستات می دونستن تو چه گوهری هستی هرگز تنهات نمی ذاشتن!!!" اینا رو یادمه کجا خوندم. توی کتابخونه روی صندلی روبروی من نشسته بود و تو بهار چشماش پر از شور و شوق بود. پر از حس و احساس. و برای من پر از امید... اما می دونم هیچ کدوم نمی دونید چی شد! باز هم تکرر همه ی تکرارهای قبل. بعد از اون دوست دیگه ای اومد تو زندگی ام و همون حرفا رو بهم زد. چون قبلی هم! و حالا هم!

نمی دونم ما آدما چه موجودات وحشتناکی هستیم واقعا. سنگدلیم. نمی دونم چطور می شه که از مال کس دیگه ای بودن هم مدام در عذابیم. می ترسیم از این که طرف رو از دست بدیم، دیگرانو سرزنش می کنیم و دل می سوزونیم واسه کسایی که نتونستن طرف ما رو یه جورایی بشناسن و به دستش بیارن. اما نوبت خودمون هم که می رسه... واقعا چقدر برامون بی ارزشن آدم ها. نه! اصلا بذار واضح بگم و غرورو بندازم دور! چقدر برای دوستانم بی ارزش بودم! مهم نیست دیگه البته! این روزها هم تموم می شن. مثل تمام تموم شده های قبلی.

امروز برام روز خوبی بود. بعد از تمام اون روزایی که مدام اجازه داده بودم دیگران مایوسم کنن، این بار دیدم کسایی رو کنارم دارم که می تونن بهم امید بدن. امروز ظهر که اومدم شروع کنم با این جمله شروع کرده بودم: "از این جا بدم میاد! از تمام جاده هاییش که همیشه برام برده ان و نیاورده ان..." نوشتم! از نوشتن گفتم که حرف حرف کلمه اش یاد تنهایی و سکوت می اندازتم. کلی نوشتم و بعد با یخ وجودم ذوبشون کردم و بعد که آبجی زهرا و مریم خانوم بیدار شدن و من نتونستم خیسی اشکامو پف چشمامو پنهان کنم، به آرزوی مدام این چند روزه ی عمرم رسیدم. مریم خانوم اومد سمتم و من با تمام وجود تو آغوشش جا شدم و گذاشتم داغی تنمو حس کنه و ببینه من چطور گر گرفتم!

من حرف زدم!!! من از خودم حرف زدم!!! مریم خانوم بغلم کرد و من این بار نه ریز ریز که قاه قاه گریه کردم. خیلی آروم گرفتم. من از هر چیزی که آزارم داده بود حرف زدم و من دیدم من تو تمام این مدت فقط و فقط از چیزی به اسم عدم اعتماد به نفس و احساس خود کم بینی زجر می کشیدم. کسی حق نداشته منو آزار بده یا کوچیکم کنه. من بلد نیستم مثل بقیه آدما آدمیت کنم. من فقط بلدم خودم باشم و زینبی کنم. نه یه زینب احمق، نه یه زینب کینه ای و حساس که همه چی خوب تو ذهنش می مونه. که اگه آدما رو می بخشم به خاطر خودمه که آزار نبینم از به یاد آوردن تلخی های زندگیم. من باز می  تونم خودم باشم و من باز می تونم مثل همیشه ی زینب بودنام سر پا بایستم و نذارم...

خدا من از داشته هام راضی ام. خدا من ترسیدم از این که باز یادم ببری. که من گوش کردم به بزرگ ترین کفر زندگی ام و از خودم ناامید شدم! مریم خانوم راست می گفت. من آینده رو فراموش کردم. خدا من چند ماهی می شه باز تلاش خودمو شروع کردم و خدا من می تونم تلاشی بکنم که مثل تلاش های این بارم ثمر بده. من می تونم به همه ی اون چه که می تونم برسم. فقط کافیه که بدونم چی می خوام و بتونم که بخوام. پس من می خوام که بتونم چیزی رو بخوام. بر خلاف تمام سال های عمرم که برای دیگران خواستم، حالا می خوام که برای خودم بخوام. حالا من هم می دونم که چیزهایی دارم که می تونه کمکم کنه که با قدرت، تو مسیر خواسته هام قدم بردارم.

اما این روزها به یه چیزی رسیدم که شاید رسیدن بهش واقعا برام گرون تموم شد! این که تمام آدمایی که دور و برم بودن یا حتی هنوز هستن، آدمای خودخواهی هستن که فقط براشون مهمه که تو دل خودشون چی داره می گذره و تو ذره ای براشون اهمیت نداری! به این فکرن که از تو چی می تونه نصیبشون بشه و اصلا اهمیتی نداره اگه تو از یه چیزایی بی نصیب موندی!

دلم می خواد باز از پس این سخت ترین کار زندگی هم بربیام و فراموش کنم کسی رو که شاید...

خوبه که شایدها رو هم دور بریزم!


نویسنده : [ زی زی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 9:8 بعد از ظهر

حوصله ام سر رفته! سر در گمم. نمی دونم باید چی کار کنم! یه جورایی از دیروز تا حالا خیلی حالم گرفته است و نمی دونم باید چی کار کنم. این روزایی که خودمون سر زندگی هامون میاریم واسمون خیلی سخت تر می شن. من ریسک کاری رو که شروع کردم پذیرفته بودم و از همون اول اولش چیزی به اسم غرور رو از دلم دور انداختم. نذاشتم غرورم احساساتمو جریحه دار کنه. و حالا که متهمم به غرور، نمی دونم باید دست به دامن کی بشم و یقه ی کیو بچسبم که نمی تونم از خودم بگم! خیلی دیگه این اخلاق مزخرفی که دارم داره آزارم می ده. که نه می تونم با حرف زدن از دلم از حقانیت خودم و احساساتم دفاع کنم و نه هرگز تونستم اول به خودم فکر کنم و همیشه دیگرانو ارجح دونستم نسبت به خودم. که مدام دیگران برام اونقدر با ارزش بودن که خودمو از یاد بردم. چطور می تونم وقتی خودم واسه خودم بی ارزشم انتظار داشته باشم از بقیه که من واسشون مهم باشم؟؟؟

الان دیگه خسته ام. از خودم. از تمام اون حرفایی که گذاشتم کنج دلم بگندن و نذاشتم کسی ازش باخبر شه که چی؟ که خودم عذاب دنیا رو بکشم اما نذارم کمرنگ ترین غمی به دل کسی بشینه. خیلی از اون آدمایی که دور و برم بودن تو مراحل قبلی زندگی ام ارزش نداشتن که واسم باارزش بشن، اونقدر که من خودمو یادم بره. فکر می کنم این مورد فرق داره. نمی خوام فکر کنم دارم باز حماقت می کنم مثل روزهای دبیرستانم. که دیگه نه من اون زینبم و نه اون احساسات مثل این یکین!

یه جورایی خیلی گیجم، منگم! که نمی دونم دارم چه می کنم! یعنی می دونستم اما...

یه روزایی که مثل این روزهام نبودم آروم تر زندگی می کردم، اما این روزها بهتر دارم زندگی می کنم. همیشه اون موقعی که احساس می کنم غرورم شکسته، تازه مغرور می شم که نذارم باز... اما حالا چی؟؟؟ نمی دونم! اما تو همین مدت کم فهمیدم که این بار با همه ی روزای زندگی ام فرق می کنم. و من می دونم این بار واقعا اونقدر ارزششو داره که زجر گفتنو به جون بخرم تا آزاد بشم از بند نگفته هام. که همیشه فکر می کردم این که در بند ناگفته هام باشم خیلی بهتره تا این که اسیر گفته های خودم بکنم دیگرانو. حالا هم یک عالمه گفتنی دارم که دلم می خواد موقع گفتن کمر خم نکنم باز و چیزی لبامو به هم ندوزه که باز اتهام ناروا بهم بچسبه. که من می دونستم از همون روز اول که نباید بذارم غروری که بعد از دوران دبیرستانم بهش دچار شدم، باز رونمایی کنه و نذاره من از احساساتم لذت ببرم. من غرورمو کنار گذاشتم و کسی حق نداره متهمم کنه به غرور و کسی حق نداره دل منو بشکنه!


نویسنده : [ زی زی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 7:0 بعد از ظهر

از تاس خوشم میاد. از شانس و اقبال! تاس ها یه مزیت بزرگی که دارن، همیشه می تونن امیدوار نگهت دارن که برای یه بارم که شده روی شانس می تونه به سمت تو باشه. زندگی هم همینه. همیشه آرزوی این که کاش تاس زندگی ات رو دنده ی شانس تو باشه، ته دلت هست. همیشه با وجود این تاس امیدواری به تحققش! همیشه یه امید بزرگ تو دلت هست، امید به برآورده شدن آرزوت! یه جاهایی از زندگی شانس می تونه تعیین کننده باشه و تو همیشه امید داری به این که شانس باهات یار باشه. هی به خودت می گی همیشه آدم خوش شانسی بودی. چون حداقل اونقدر خوش شانس بودی که بدشانسی هاتو نبینی! تلاش مثبت می کنی. اونقدر که خودت می ری در خونه ی شانسو می کشی اش بیرون.

رگ خواب زندگی ام خوب دستم اومده. تو هر اتفاقی که باب میلم نبوده، دنبال راهی واسه فرار از غصه و ناراحتی اش می گردم! مثل اون روزای اول شروع دوباره ی زندگی ام! حساب کار این روزا خوب دستم اومده.

یه وقتایی که زندگی یه چشمه هایی از بدخلقی هاشو رو می کنه، همه هم انگاری تنهایی اتو بو می کشن. تنهاترت می ذارن! خندوندن من همچینام کار سختی واسشون نیستا! که می دونن من به کوچک ترین مهری دلگرم می شم و به کمرنگ ترین خنده ای، شاد! اما خوب... یه کمی که صبر کردی و نشد و زندگی و آدمای دور و برت حسابی از رو بردنت، کم کم بی خیال همه چی می شی. یه جورایی هم دیگه نمی خوای بذاری آزارت بدن، هم میفتی رو دنده لج! که دیدین دل شکستنتون تو زندگی ام تاثیری نداشت؟ منم تو این مدت باز به خودم ثابت کردم که می تونم رو پاهای خودم واسم. هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه حتی لحظه ای از زندگی منو به نفع خودش تلخ کنه! اون روز که دلم گرفت و باز آبجی زهرا شد یه دونه محرم راز دلم بهم گفت نذارم هیچ کس مسیرمو عوض کنه، حتی اونی که دوسش دارم. من حالاس که معنی حرفشو می دونم. حالایی که کسی رو دوست ندارم! حالاس که روی زندگیمو کم کردم. تاسشو برداشتم و آماده ام واسه یه بازی جدید. مهم نیست که حتما 6 بیارم. فقط کافیه 1 بیارم تا بدونم شانس یه قدم دیگه رو داشتم! اصلا ایرادی نداره که به نردبونی نرسیدم که یهو چند تا خونه از جدول زندگیمو بالا برم. مهم اینه که بتونم قدم به قدم جلو برم و نایستم! مهم اینه که اگه تو خونه ایش ماری هم پیدا شد، از زندگیم بندازمش بیرون و نذارم منو باز چند تا خونه عقب بندازه. و بعد که ازش گذشتم و رسیدم به خونه ی بعدی، با غرور برگردمو لبخند بزنم. حتی هن هن هم نمی کنم که فکر کنه خسته ام کرده یا زمانی رو ازم گرفته! عیبی نداره اگه باز سر به هوا راه رفتم و زمین خوردم. من بلدم بلند شم و به زمین خوردنم بخندم. مثل همیشه! باز راه میفتم و همه ی تلاشمو می کنم که لنگ نزنم! پر قدرت راه خودمو می رم. یه جورایی یهویی بالا رفتنو دوست هم ندارم! لذت تجربه ی هر قدم خودش کلیه! فقط حواسمو می پام که باز سرم به سنگ بی کسی نخوره. چقدر الان فکر کردن به روزهای قبل برام خنده داره!

آقا! ما جایزه 6مونو نخاستیم. مال خودت! من 6 نیاورده هم برنده ام. تو هم هی 6 بیار، هی برو تو لونه مارا، هی نیشت بزنن و هی عقبگرد بزن. من که یاد گرفتم تسلیم نشم. من یاد گرفتم نذارم غرورم اونقدر سرمو بالا ببره که نتونم جلوی پام رو ببینم. تو هم برو واسه خودت خوش باش.

خدا حرف اون روزت هنوز تو گوشمه و داره تو تک تک لحظه هام سنگینی می کنه حضورت:

ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام!

اینک به حضور پروردگارت باز آی؛ که تو خشنود، و او راضی ز توست!

خدا منم می خوام طوری زندگی کنم که با منم اینطوری حرف بزنی. که منو دوست داشته باشی به خاطر خوبی ها و بزرگی خودم، نه از روی کرم و لطف و بزرگی خودت!

 

-- ممکنه یه مدتی نیام. نمی دونم یه مدتی یعنی چقدر. شاید 10 روز شایدم... در هر حال فردا صبح دارم  می رم تهران. اگه طاقت آوردم که نمیام نت اگه هم که نه، خوب میام. بستگی به شرایط داره. در هر حال اگه نتونستم بهتون سر بزنم از همین الان از همه تون معذرت می خوام. دلم تنگ می شه

راستی امتحانامم دیروز که دهم باشه تموم شدحالی به هولی.


نویسنده : [ زی زی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 5:38 بعد از ظهر

آرزو می کنم همه ی اونایی که کنکور دادن یا در آینده دارن موفق باشن.


نویسنده : [ زی زی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 10:31 قبل از ظهر

رادارام ردپای دروغو یه جاهایی همین دور و بر تشخیص دادن!

اما راستشو بخوای هنوز نتونستن ردشو بگیرن!

یه جورایی هنوز مبهمه! خیلی زرنگ بوده هر کی بوده. اما فکر این جاشو نکرده بود که شامه ی تیز من بوی دروغو از صد کیلومتری تشخیص می ده. بوی کثیفی داره. داره حالمو به هم می زنه!

ازش بدم میاد!

-----------------------------------------------------------

اصلا می خوام همه چی تموم شه! همه ی اون چیزایی که شروع شدن!


نویسنده : [ زی زی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 2:24 بعد از ظهر

از اون روزی که واسه اولین بار میترا آدرس وبشو بهم داد تا الان خیلی به ریسک فکر کردم. به این که چقدر جراتشو دارم و چقدر باهاش موافقم. چقدر بهش تن دادم و چه چیزایی واسم ارزش خطر کردن داشتن!

از اون روز جالب بود که هر بحثی به این قضیه ختم می شد. بدون این که حتی منم بخوام!

اون روزی که پسر عموی مامان اومده بود و همون زخم تکراری و کهنه ی این 6 سال باز سر باز کرده بود و داشتن حرف می زدن ازش، عمو گفت آدما چند دسته ان! یه سری آدما خیلی احمقن، که می دونن اگه مثلا از این دیوار بالا برن ممکنه بیفتن اما باز بالا می رن. یه سری احمق ترن که می بینن احمق قبلی از دیوار بالا رفت و افتاد، واسشون درس عبرت نشد و اونام رفتن بالا و افتادن. یه سری آدما عاقلن، زمین خوردن قبلی رو که می بینن واسشون تجربه می شه. یه سری هم ندیده می دونن اگه بالا برن میفتن، واسه همینم اصلا بالا نمی رن.

می گفت دسته ی آخری از همه عاقل ترن!

اما من اون روز کلی فکر کردم به این که خوب اگه اون ور دیوار یه چیز بهتر بود چی؟ خوب می ریم بالا و فوقش میفتیم دیگه! یکمی دست و پامون زخمی می شه اما به چیزای خوبی می رسیم. فوقشم اگه به چیز خوبی نرسیدیم، بازمی ریم بالا و از اون ور دیوار بازم میفتیم! تازه می شه هم نیفتاد! می شه احتیاط کرد. همیشه هم راهی برای بازگشت واسه آدما هست. به شرطی که تو مسیر خواسته های جدیدشون، چیزای باارزش زندگی شون از دستشون نره!

به نظرم تنها چیزی که این وسط خیلی مهمه اینه که آدم بدونه اون چیزی رو که می تونه به دست بیاره ارزش داره که آدم به خاطرش چیزای دیگه رو هم از دست بده؟ این مدت من سر یه جریاناتی خیلی به این قضیه فکر کردم که چه چیزایی رو دارم در برابر به دست آوردن یه چیز دیگه از دست می دم! یا اصلا چیزی رو دارم از دست می دم؟ یا این که واقعا چیزی رو می تونم به دست بیارم؟ اگه آره، چی رو؟ نمی دونستم ارزشش رو داشت یا نه! من خطر کردم. می دونستم ممکنه (تکرار می کنم فقط ممکنه!!!) خیلی چیزها رو از دست بدم، اما می تونستم خیلی چیزهارم به دست بیارم.  می تونستم! اما تلاشی هم می کردم؟

مشکل بزرگ من تو زندگی ام همیشه این بوده که واسه مسائل شخصیم هرگز نتونستم کسی رو راهنمای خودم بدونم. که تو تمام مراحل زندگی بزرگ ترها دلشون می خواد همه چیز رو به خودت ربط بدن و بگن مقصر خودتی! این که آدم رو متوجه اشتباهاتش کنن یه چیزه، و این که واسه جبران اشتباهاتش تنهاش بذارن تا بفهمه اشتباه کرده چیز دیگه ای!

بگذریم.

من شاید بزرگ ترین ریسک زندگی ام رو کرده باشم. اما ترجیح دادم کاری رو انجام بدم و ازش پشیمون باشم تا در صدد جبران بر بیام تا این که تا آخر عمر تو حسرت روزایی باشم که می تونستم با کنار گذاشتن منیت هام به چیزایی برسم که آرزوشونو داشتم، اما چیزی مثل غرور مانعم شده!

ریسک کردن رو دوست دارم! یه جورایی بهم امید می ده. اما جنجال های قبل از اونو اصلا دوست ندارم. این مدت تو بد مخمصه ای افتاده بودم. نمی دونم خدا چقدر باهام موافق بود تو تک تک قدمایی که داشتم تو این راه بر می داشتم، اما می دونم خدا هر چقدر هم که از اشتباه مجددم می ترسید بازم تنهام نذاشت.

این مدت غیر از روزای اول خیلی بهم سخت نگذشت. این مهم بود که بتونم باهاش کنار بیام و یاد بگیرم که با هر احساسی چطور باید تا کنم که یه وقت ازش ضربه نخورم! یه جورایی هنوز گیجم! هنوز یه جاهایی بین کوچیک و بزرگ موندم. نه بزرگ شدم کامل، نه کوچیک موندم. واسم سخته که ندونم مال کدوم دنیام. اما اونقدر می دونم که بفهمم دیگه کسی به چشم یه بچه به من نگاه نمی کنه. همه ازم انتظار دارن که تکلیفم با دل خودم معلوم باشه. همه انتظار دارن از پس خودم لااقل بربیام. من می خوام بدونم که بزرگ شدم. که یاد بگیرم یه جاهایی از زندگی رو باید جدی گرفت. نمی شه بگم نباید بترسم. اما باید شجاع باشم. شجاع کسیه که می ترسه، اما تصمیم می گیره! من می خوام تو تصمیماتم قرص و محکم باشم! گاهی خوبه که بترسیم تا به خودمون بیایم.

یه روزی دلم می خواست عوض بشم، تغییر کنم! اما همیشه منتظر یه فرصت بودم. حالا فکر می کنم وقتش همین الانه! وقتش هر لحظه است. من تو لحظه به لحظه ی عمرم باید کهنگی هامو دور بریزم. من تو این مدت یاد گرفتم که می تونم زندگی رو جدی بگیرم و جدی جدی بخندم. یاد گرفتم بزرگی به اینی که من فکر می کردم نبود. حالا دیگه می دونم چجوری باید به بزرگ شدن فکر کنم. من قد کشیدم، رشد کردم، به همه ی کارام خودم رسیدم اما هنوز کوچیک موندم! حالا دیگه وقت بزرگ شدنمه! که یاد بگیرم تو زندگی عقل مهم تر از احساساته.

می خوام عاقلانه زندگی کنم. می خوام از دنیای آدم بزرگا فرار نکنم و واسه خودم دنیای بزرگی بسازم که کوچیکی دنیای بزرگ ترا کثیفش نمی کنه!

خدا من هیچ وقت ناامید نبودم. اما زیاد و زود زود خسته می شم. خدا تو کنارم باشی و سایه ات بالای سرم باشه، همین سایه ی بالا سری واسه رفع خستگی ام بسه! و خدا من از این سایه ی وسیع دیگه فرار نمی کنم.

من نمی گم خسته نمی شم، اما باز زود بلند می شم. نمی ذارم خستگی باعث بشه بایستم.

خدایا! من می دونم که تو همین نزدیکی هایی!


نویسنده : [ زی زی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 0:14 قبل از ظهر

امشب دلم برای آرزوهام تنگه!

و برای رویاهام. رویاهایی که انگاری یه جاهایی جا موندن! هر طرف که دویدم... می دونم یه جایی از دستم افتادن و گم شدن!

شاید سخت باشه واسمون روزهایی از زندگی هامون که به یاد هم نیستیم. گاهی فراموش کردن کسی بیشتر از این که برای اون دردآور باشه واسه خودمون سخته!

خدایا! شاید یه روز دیگه بیاد که یه آرزوی پریشون دیگه که شاید راه گم کرده، از راه برسه و تو خونه ی دل من لونه کنه. خدا شاید باز پریشونی آرزوهام منو یاد تو بندازن! شاید هم به قول مریم از این روان پریشی درم بیاره نمی دونم چرا اما تو اوج دلتنگی همیشه دلت می خواد یه آرزوی دست نخورده و تازه از ته دلت بچینی و فقط بشینی نگاش کنی! نمی خوای از دستش بدی و این دلتنگ ترت می کنه!

خدا نمی خوام یه روز منم مثل گم کرده راهی از گرد راه برسم و خستگی های تنمو کسی نباشه از کوله ی رو دوشم بتکونه!

اصلا نه!

نه دلم می خواد گم کرده باشم!

نه دلم می خواد گم شده ی کسی باشم!

نه می خوام گرد خستگی به دلم بشینه!

و نه حتی دوست دارم خاک راهو از تنم بتکونم!

دلم می خواد پیدا بشم!

دلم می خواد فقط عین روزای دبستان کوله امو روی دوشم صاف کنم و سینه سپر راه برم و عین اون روزا که نمی خواستم آب نبات دستم بگیرم که نکنه فکر کنن من هنوز کوچیک موندم، قلبمو کف دستم نگیرم و هر جایی باهاش نرم تا یه روزی بیفته و تو هیاهوی شهر گم بشه!

دلم نگرفته ها! اما یه چیزایی تو مایه های همون گرفتگی و تنگی و این جور چیزا اومده سراغش که شبا تا صبح از ترس ندیدن ستاره ها خوابش نمی بره! من هی می شینم چشم می زنم تا چشمک ستاره ها رو از پشت لک شیشه ببینم. که هر شب قبل از خواب برنامه می ریزم واسه صبح فردا که تمیزش کنم و انگار اون صبحی که قراره شیشه رنگ تمیزی رو به خودش ببینه، هیچ وقت نمیاد. منم می شینم با دل قرص به آسمون صاف نگاه می کنم و ستاره های نداشته اشو می شمارم! دستامو شبا خوب می شورم قبل از خواب که اگه یه شبی آسمون دلم باز از ستاره شد، بتونم دست ببرم و لمسشون کنم، جوری که کدر و کثیف نشن.

چقدر حرفای دلم زیاد می شن یهو!

سعی می کنم!

خدا سعی می کنم آروم تر سکوت کنم!

سعی می کنم!

سعی می کنم بی صداتر اشک بریزم!

سعی می کنم!

سعی می کنم پر سر و صدا اشک شوق نریزم!

سعی می کنم!

خدا من سعی می کنم زندگی کنم.

کوتاه!

حتی اگه شده واسه یه لحظه!

نه! هر لحظه رو زندگی می کنم.

شاید کوتاه تر!

اما قول می دم که پر بارتر!

این روزا کار و کاسبی همه پر رونق شده و اوضاع وب ما کساد! دلم واسه همه شون تنگ شده!

دلم می خواد کوتاه تر باشم. تازگی ها کوتاهی رو دوست دارم. اما هنوزم طولانی ام! گاهی طولانی بودن آدما خوارشون می کنه! دوست دارم کوتاه باشم خدا. اما باشم!

خدا نیار روزی رو که نیستم!

از رفتن نیست که می ترسم خدا، از نیستی می ترسم! از این که نباشم!

خدا اگه کوتاه باشم می مونم؟

دوست دارم تو یاد اونایی که دوستشون دارم و دوستم دارن یا ندارن فرقی نمی کنه، اما موندنی باشم.

موندگار خوب! خدا دوسم داشته باش که حتی اگه کوتاهم بتونم بمونم! دوست ندارم رفتنی باشم!

کاش لحظاتی که با بدی هام از دستشون دادم این قدر آزارم نمی دادن.

زندگی ام پر از لحظات از دست رفته است!

اصلا نه من

نه تو!

تقصیر هیچ کس نیست!

از خوبی تو بود که من بد شدم!


نویسنده : [ زی زی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © yahweh2 All right reserved
This Template Designed by alikavosh Copyright © 2005 bahoone theme